«برای به دست آوردن چیزی، باید چیزی همارزش از دست داد.»
کیمیاگری بر اساس این قانون شکل گرفته؛
قانون تبادل همارز.
قانونی که دو برادر جوان،
ادوارد و آلفونس الریک،
خیلی دیر و به بهای سنگینی اون رو درک میکنن.
اونها با انجام تبدیل انسان—تنها عمل کاملاً ممنوعه در کیمیاگری—
مرتکب اشتباهی جبرانناپذیر میشن.
بهای این کار وحشتناکه:
ادوارد پای چپش رو از دست میده
و آلفونس کل بدن فیزیکیاش رو.
ادوارد در یک اقدام ناامیدانه،
دست راست خودش رو فدا میکنه
تا روح آلفونس رو به یک زره فلزی وصل کنه.
دو برادر، تنها و ویرانشده،
فقط به یک امید زنده میمونن:
بازگشت به بدنهای واقعیشون.
همین امید باعث میشه ادوارد
با استفاده از اندامهای فلزی به نام اتومیل
به یک کیمیاگر دولتی تبدیل بشه
و لقب کیمیاگر تمامفلزی رو به دست بیاره.
سه سال بعد، ادوارد و آلفونس
در جستوجوی سنگ فیلسوف هستن؛
یادگاری افسانهای که میتونه
قانون تبادل همارز رو بشکنه.
با وجود همراهی همپیمانهای نظامیشون،
برادرها ناخواسته وارد
توطئهای سراسری میشن
که نهتنها حقیقت تاریک سنگ فیلسوف،
بلکه گذشته سیاه کشورشون رو هم آشکار میکنه.
در میان تعقیب یک قاتل زنجیرهای
و مسابقهای نفسگیر با زمان،
ادوارد و آلفونس باید از خودشون بپرسن:
آیا این مسیر اونها رو دوباره انسان میکنه؟
یا انسانیتشون رو برای همیشه ازشون میگیره؟