معرفی
ریچل ۱۳ ساله وقتی چشم باز میکند، میبیند در زیرزمین یک ساختمان متروکه گیر افتاده است.
او هیچ خاطرهای از گذشتهاش ندارد و حتی نمیداند کجاست. گیج و سردرگم در ساختمان پرسه میزند تا شاید راهی برای فرار پیدا کند.
در همین جستوجو با مردی روبهرو میشود که تمام بدنش با باند پوشیده شده است. او خودش را زک معرفی میکند و یک داس بزرگ شبیه داس فرشته مرگ در دست دارد.
بین این دو، یک رابطه عجیب شکل میگیرد؛ رابطهای که با قولها و قرارهای مرموز و عجیب قویتر میشود.
ریچل و زک نمیدانند چرا سرنوشت آنها را در این ساختمان کنار هم قرار داده است، اما تصمیم میگیرند با همکاری هم، هر طور شده راهی برای فرار پیدا کنند.