زک با زخمی سنگین گیر افتاده و ریچل برای کمک به او دوباره وارد طبقهای میشود که گذشتهاش را یادآوری میکند. همزمان، حرفهای دنی و قاضیِ مرموز ذهن ریچل را درباره خدا، قول زک و دلیل واقعی همراهیشان بههم میریزد.