هیاکیمارو بعد از برگشتن شنواییاش زخمی و آشفته میشود و میو، دختری که از چند بچه جنگزده مراقبت میکند، به او پناه میدهد. در میان صدای آواز میو و امید به یک زندگی آرام، جنگ دوباره سایهاش را روی همه میاندازد.