مورجیانا همراه یک کاروان راهی بالباد است، اما سایه گذشته و زنجیرهای بردگی هنوز رهایش نمیکند. وقتی راه شهر به دست دزدها و بردهفروشها بسته میشود، او برای رسیدن به آزادی و قولی که داده، تصمیمی خطرناک میگیرد.