با رفتن ژان والژان، کوزت در خانه تنها میماند و صداها و سایههای عجیب آرامشش را به هم میزنند. از طرفی ماریوس بالاخره دنبال راهی میگردد تا احساسش را به دختری که در باغ دیده، برساند.