نیکه بعد از دیدن پادشاه کمسن و مغرور خورشید، میفهمد برای آوردن باران باید اول کاری کند او دنیا را جور دیگری ببیند. میان لجبازیهای این دو، نشانههایی از خطر هم در قصر پیدا میشود.