گارسیا، پسر خانواده لاولس، در رواناپور گرفتار شده و لاگون تلاش میکند او را از میان دردسرها بیرون بکشد. اما با رسیدن خدمتکار مرموزش، شهر یکباره تبدیل به میدان تعقیبوگریزی دیوانهوار میشود.