میکو با دیدن حال بد هیکاری، به گذشته و دوستی عمیقشان برمیگردد؛ از بتلهای کارتی تا قولهایی که بینشان شکل گرفت. حالا امیدی کمیاب در دل دانجن پیدا شده و میکو میخواهد کاری کند که فقط از خودش برمیآید.