فصل دوم برزرک.
شیاطین اکنون در سراسر پادشاهی میدلند به امری عادی تبدیل شدهاند؛ سرزمینی که به آشوب فرو رفته است. گاتس، شمشیرزن سرگردان، به دلیل نشان اهریمنیاش هنوز نمیتواند برای مدت طولانی در یکجا بماند.
او زمانی که تنها بود، همیشه میتوانست از خودش محافظت کند، اما حالا با چالشی تازه روبهروست: محافظت از کاسکا، فرماندهی پیشین، که اکنون تنها پوستهای از گذشتهی خود است— کسی که نه او را به یاد میآورد و نه به او اعتماد دارد.
با تهدید همیشگی شیاطین، آنها لحظهای آرامش ندارند و به دنبال جایی امن هستند تا کاسکا بتواند تا زمان یافتن راهی برای درمان، در امان بماند.
پاک—همراه الف آنها—از سرزمین اسرارآمیز الفهلم سخن میگوید؛ جایی که گفته میشود پناهگاهی امن در برابر شیاطینی است که این سرزمینها را ویران کردهاند.
خسته، و تنها با امیدی مبهم، آنها به مبارزه و پیشروی ادامه میدهند تا جایی برای زندگی بیابند— و در عین حال باید عاملان این جنون را که ناچار به تحملش هستند، پیدا کنند.