سنیا بعد از نبردی سنگین هنوز با ترس از قدرت خودش و سوال «من واقعا چیام؟» درگیره. دیدار با شوگون و خدای محلی کیو، همراهی تسوکیکو و یک قدمزدن کوتاه در شهر، کمی از بار دلش کم میکند.