در بخش اول، سوبارو ناتسوکی بالاخره فرصتی پیدا میکنه تا کمی نفس بکشه و برای قرارش با امیلیا آماده بشه. اون برای پیدا کردن یه جای مناسب، سراغ روستای نزدیک میره و با کمک بچههای روستا، یه مکان عالی پیدا میکنه.
اما درست در روز مهمش، سرمای عجیبی اطراف عمارت روزوال رو میگیره و سوبارو مجبور میشه قرارش رو عقب بندازه. شب که میشه، هوا حتی سردتر و طاقتفرساتر میشه؛ حالا سوبارو باید بفهمه پشت این سرما چی پنهان شده، چون کمکم مشکلش خیلی بزرگتر از یه قرار عاشقانه میشه.
در بخش دوم، داستان به جنگل یخزده الیور میره؛ جایی پر از جانورهای جادویی خطرناک و الفهایی که در یخ گرفتار شدهاند. یک روز، روح بزرگ پاک به دختری کمک میکنه از زندان یخی خودش بیرون بیاد؛ دختری به نام امیلیا، نیمهالفی با موهای نقرهای، گوشهای بلند و چشمهای بنفش.
امیلیا به خاطر شباهتش به جادوگری که روزگاری نیمی از دنیا رو نابود کرده، از طرف همه طرد میشه و تنها همراهش پاکه. اما وقتی روح بزرگ ملاکورا، داور جهان، سراغش میاد، حتی حق زنده موندنش هم زیر سؤال میره.
این دو داستان، هم لحظههای گرم و آرام ریزرو رو نشان میدهند و هم گذشته سرد و دردناک امیلیا رو روشنتر میکنند.