ادگار، پسر ارباب هورایزن، چشمش به سورا و رونا میافتد و با زور میخواهد آنها را از رین جدا کند. رین و همراهانش کمکم میفهمند پشت آرامش شهر، نفوذ ارباب و ترس مردم پنهان شده است.