سومیرکو با دیدن نشانهای آشنا، یاد روزهایی میافتد که یک کتابفروشی عجیب کمکش کرد کلماتش را پیدا کند. حالا خاطرهای قدیمی دوباره زنده شده و انگار پشت کتابها، رازی مرموز منتظر کشف شدن است.
5
نظر
دازای سان
ببخشید اشتاهی گفتم چشمای رن خفنه اون زن بیریخت هیچ چیش قشنگ نیست🤗