معرفی
جیل شبی پیش از آنکه قرار باشد به دستور نامزدش، ولیعهد جرالد اعدام شود، از زندان فرار میکند.
هنگام فرار با تیری مورد اصابت قرار میگیرد، اما بهجای مرگ، شش سال به گذشته بازمیگردد—به همان شبی که برای نخستین بار با جرالد آشنا شده بود.
جیل که بیقرارِ تغییر سرنوشت است، تصمیمی ناگهانی میگیرد و به اولین مردی که میبیند پیشنهاد ازدواج میدهد: هادیس تئوس راوِه—کسی که در آینده دشمنش خواهد بود.
این آخرین فرصت اوست تا همهچیز را درست کند!