معرفی
اعتراف کردن به دوست بچگیام، ماریکا، برای یکی مثل من که اصلا محبوب نبود، تقریبا غیرممکن بود.
پس کاری رو کردم که هر پسر ناامیدی ممکنه بکنه؛ از یه ستاره دنبالهدار آرزو خواستم!
ولی وقتی بیدار شدم... یعنی آرزوم واقعا برآورده شده بود؟!
حالا میتونستم برای آدمها یه جور درجه علاقه ببینم، درست مثل بازیهای شبیهساز عشق!
وقتی فهمیدم این خواب نیست و واقعیه، مستقیم رفتم سراغ ماریکا.
اما درجه علاقهاش انقدر پایین بود که انگار کلا خراب شده و تا ته جهنم سقوط کرده بود!
اگه اون اینقدر از من بدش میاومد، پس چرا باهام اینقدر مهربون بود؟!
واقعا احساسش همین بود یا... یه چیزی این وسط درست نبود؟!