معرفی
پس از به ارث بردن کافهی رو به ورشکستگی مادربزرگِ فقیدش، هایاتو آن را دردسر میبیند و قصد دارد برای پولی سریع بفروشد.
اما همهچیز وقتی تغییر میکند که میفهمد پنج دختر زیبا در آنجا زندگی میکنند. آنها از هایاتو میخواهند کافه را باز نگه دارد و او با اکراه قبول میکند.
حالا سؤال این است: آیا هایاتو میتواند هم کافهی ساحلی را اداره کند و هم یاد بگیرد با این دختران دردسرساز کنار بیاید؟