در یتیمخانه مرموزی که شینا توش زندگی میکنه، مرگ چیز عجیبی نیست. دخترهایی که خانوادهای ندارن، از بچگی مثل سلاحهای جنگی بزرگ میشن؛ یاد میگیرن بدون ترس بجنگن، بکشن و جون بقیه رو بگیرن.
اما شینا با بقیه فرق داره. اون فقط میخواد درگیریهایی که دور و برش بزرگتر میشن، بالاخره تموم بشن. شب مرگ هماتاقیاش، شینا با دختری عجیب روبهرو میشه؛ دختری غرق خون که با وجود همه آشوب اطرافش لبخند میزنه.
روز بعد، همون دختر بهعنوان دانشآموز جدید وارد کلاس شینا میشه و خودش رو میمی معرفی میکنه. اول همه فکر میکردن میمی فقط یه افسانه مدرسهایه، اما حالا تو راهروهای یتیمخانه پچپچهایی شنیده میشه: میمی سلاح مخفی اونهاست؛ دختری نامیرا که نمیمیره.
وقتی میمی هماتاقی جدید شینا میشه، دنیای شینا از همیشه پیچیدهتر میشه؛ چون باید کنار کسی زندگی کنه که مرگ رو با آغوش باز میپذیره، در حالی که شینا فقط میخواد جلوی اون رو بگیره.