آکیرا پس از رهایی از کار فرسایندهاش، در دنیای پر از زامبیها به یاد دوست قدیمیاش کِنچو میافتد؛ دوستی که سالها میان حسادت، فاصله و حرفهای نگفته از او دور مانده بود.