در یکی از زمستانهای سرد، بشریت نبرد خود را با خونآشامها باخت و همراه با آن، بیشتر سرزمینهایی را که خانه مینامید از دست داد.
گروه کوچکی از بازماندگان، در شهری کوچک دیوار نوری برپا کردند تا از خود محافظت کنند و جایی برای زندگی آرام داشته باشند.
قهرمان داستان، مومو، در این شهر زندگیای محدود و سرکوبشده دارد؛ با این حال، هنوز آرزو میکند بتواند با دشمنانشان، یعنی خونآشامها، همزیستی داشته باشد.
فینه، ملکهی خونآشامها، کسی است که روزگاری انسانها را دوست داشت و سپس از میدان نبرد ناپدید شد. در حالی که جنگ به شهر انسانها کشیده میشود، سرنوشت این دو را به دیداری سرنوشتساز میکشاند.
زمانی دور، انسانها و خونآشامها در سرزمینی به نام بهشت در صلح و هماهنگی کنار هم زندگی میکردند. این داستانِ دختری جوان و یک خونآشام است که در سفری مشترک، به دنبال یافتن بهشت راهی میشوند.