معرفی
آه، دبیرستان! مگه جای بهتری هم هست برای اینکه بعد از یه رابطهی افتضاح تو دوران راهنمایی، از اول شروع کنی؟ نه!
البته... تا وقتی که اکست یهو همون مدرسهی تو درنیاد و بدتر از اون، بشه خواهر ناتنیت!
قرار بود دبیرستان یه جای آروم باشه که دیگه هیچوقت نبینمش، ولی حالا تبدیل شده به یه کابوس واقعی! هر طرف رو نگاه میکنم، اونجاست؛ تو خونه، تو مدرسه، حتی تو کلاس خودم. هیچ راه فراری نیست!
تازه ادعا میکنه اون بچهی بزرگتر خونوادهست. عمرا! من قرار نیست بهش ببازم. چون تو این خونوادهی جدید، من داداش بزرگهام.
آره، حالا ما شدیم خونواده. هرچقدر هم قبلا فکر میکردیم عاشق همیم، آخرش چهرهی واقعی همدیگه رو دیدیم و فهمیدیم اصلا به درد هم نمیخوریم.
برای همین، حتی اگه جلوی پدر و مادرهامون نقش خواهر و برادرهای صمیمی رو بازی کنیم، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.