شب کریسمس، کوزت زیر دست تناردیهها با کار و ترس روزگار میگذراند تا اینکه مردی غریبه وارد مهمانخانه میشود و با مهربانیهای عجیبش توجه همه را جلب میکند. حضور او برای کوزت مثل نوری تازه وسط یک زمستان سرد است.